تبليغاتX
پزشک بارونی

پزشک بارونی

نمی دونم چه طوری بگم پس ساده می گم

تعطیل

هیچ موقع بازگشایی نمی شه پس لینکمو حذف کنین لطفا

+ نوشته شده در  2009/10/23ساعت 22:50  توسط شهاب  | 

خوب ظاهرا قرار من آپ کنم و شما هم چون دوستای خوب من هستین بخونین

نمی دونم از کجا بگم پس از اول می گم :

سلام

من در ابن پست می خوام از یک انسان دفاع کنم

از یکی که 2-3 نفر بهش تهمت زدن من می خوام حقش رو با سند و دلیل بگیرم

مورد اول خودت قاشقی:

آخه کی دیده یا شنیده کسی عاشق بشه بعد با خیال راحت آپ کنه :

(راستش بعد حدود ۲-۳ سال اولین روزیه که خوشحالم بدون اینکه نگران باشم از آینده و حال یا گذشته)
 ما که هر چی قاشق بد بخت دیدیم یا دپرس بود یا نگران نکنه قلبش ازش برنجه()

ضمنا آخه من ... رو چه به این غلط کاری ها.

خرخون منم یا ..

ضمنا اگه سر نمی زنم به خاطر درس نمی بوده است من هفته قبل 6 ساعت تو جلسات مختلف بسیج بودم که با مدت رفتن تا حوزه می شه 8 ساعت که باعث شد هر دو امتحان هفته قبلم نصفه ونده بشن

آرزوی شروع خوندن یه رمان تازه به دلم مونده ضمنا من معدلم حدودای ۱۷ شد خیلی هم خوب نشده ضمنا نفر ۵ کلاس شدم نه اول

ضمنا یه خواهش این لینکی که گذاشتم رو حتما سر بزنید اگه چشاتون خیس نشد جایزه دارین بهنود

این اولین بار من خواستم که به یه لینک سر بزنین پس سر بزنین و در مورد این لینک برام کامنت بذارین

 

+ نوشته شده در  2009/10/15ساعت 4:42  توسط شهاب  | 

سلام علیکم

حال و احوال ان شا الله به بهترین صورت است

امروز خوشحالم

خیلی خیلی خوشحالم

الکی خوشحالم

راستش بعد حدود ۲-۳ سال اولین روزیه که خوشحالم بدون اینکه نگران باشم از آینده و حال یا گذشته

خوشحالم و حتی از درس خوندن لذت می برم

خوشحالم و لبم خندون و چشام خشک خشکن

راستش الان فک کنم آرمان شاخ در آورده راستش پستی که قرار بود بذارم رو بهش گفته بودم واقغا دپرسانه بود ولی الان دو روز که واقعا سر حال شدم دلم می خواد پرواز کنم

ببخشید کمپیدام اون قدری کار ریخته سرم که وقت سر خاروندن هم ندارم ولی سعی می کنم بهتون سر بزنم

فک کنم الان این که به جای تعداد نظرات لبخندا رو بشمارم حق دارم

لطفا لبخند بزنین لبخندی از ته دل

ببخشید پستم نصفست بقیه دارن ناهار می خورن لا اقل جمه رو دور هم نهار بخوریم

مولای من خدا کند که بیایی

غم از دلم بزدایی

به خاطر لبخند لبانت

...

راستش الان چیزی برای مصراع بعد به ذهنم نمی رسه خودتون کاملش کنین

 

+ نوشته شده در  2009/10/9ساعت 10:12  توسط شهاب  | 

دیشب می خواستم آپ کنم اون قدر بلاگفا بازی در آورد که تا الان طول کشید می خواستم لرم میهن بلاگ موقتا ولی خوب ترجیح دادم با فکر بیشتر تصمیم بگیرم این ÷ستم اینجا می ذارم تا یه فکری بکنم



دیگه حوصله ویرایش نداشتم ببخشید مال دیشب:

سلام

بعد نوشت : ایرنسل چند روز مشکل پیدا کرده بلاگفا هم امشب صفحه مدیریتش باز نمی شه راستش وقتی امشب وزیر داشت آسمون ریسمون می بافت برا مشکلات موبایل و می گفت مشکل از کابل برگردونه تو دلم گفتم خودش خره خیال می کنه ما هم عین خودشیم از کی تا حالا موبایل کابل برگردون می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

دو تا نکته :

اول اولیش : من کجا بودم؟ هیچ جا ففقط می خواستم از بلاگفا برم که یه مشکلی پیش اومد فعلا بی خیال شدم و می مونم راستش ورد پرس خوب هست ولی عالی نیست

دومیش : من تصمیم گرفتم فقط به اونایی که کامنت می ذارن سر بزنم چون نمی رسم به همه سر بزنم کلی کار ریخته سرم درسام هم دارن شروع می شن تازه

ضمنا سینما هم بعد از 3 ماه آوردن فیلمای مزخرف(نمی فهمم چرا تابستون اون فیلمای بی خود اکران شدن) فیلمای جالبی آورده که ارزش دیدن رو دارن توصیه می کنم حتما بی پولی رو ببینین خیلی جالب بود

دکتر بابایی کاش همه مثل شما بودن:

راستش 4 شنبه صبح ساعت 8 کلاس فیزیو بحث تکراری غشا که تو 3 ترم 3 بار تو بافت و بیو و الان تو فیزیو خوندیم منم با کمال بی میلی لم دادم رو صندلیم و دارم چرت می زنم.

ساعت 9 بچه ها آنتراک خواستن استاد از ما عذر خواست و گفت مشکلی داره که باید بره پس ما لطف کنیم امروز یک سره درس دادنشو تحمل کنیم

وقتی قیافه متعجب ما رو دید گفت که شوهر خواهرش فوت کرده و باید بره مراسم و فقط چون هماهنگ نکرده بود که نمی یاد اومده.

و تا آخر درس داد و اصلا سمبل نکرد و حتی 5 دقیقه بع کلاس موند و به سوالات پاسخ داد.

راستش خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم خانوم دکتر این قدر احترام برای ما قائل شده و من با کمال بی میلی چرت می زنم

 

 


+ نوشته شده در  2009/10/2ساعت 13:15  توسط شهاب  | 

اول بگم تو پست قبلیم یه چی گفتم سو تفاهم پیش اومد به خدا به پیر به پیغمبر به جون خودش من فمنیست نیستم فقط مرد سالار هم نیستم

سلام

 خسته نباشید

عباداتتون مقبول

دیروز تو راهپیمایی یه بروشور دادن که لیست شرکتای حامی اسرائیل (البته نه همشون) توش بود و تهش شعری که نوشته بود که من پایین نوشتم با هر دیدگاه سیاسی و عقیده ای که باشیم بعید می دونم موافق اسرائیل باشیم در هر صورت چیز بد بد چه هر چند مرگ بر روسیه دیروز بعضی ها هم بیراه نبود فقط بد موقع بود چون چه اسرائیل چه آمریکا چه روسیه همشون سر و ته یه کرباسن

اسم شرکتارو می نویسم و خودم سعی می کنم کمتر از وسایلشون استفاده کنم خوشحال می شم بدونم نظر شما چیه:

 1.کوکاکولا                     2.بابیلون                       3.اینتل             4.نستل           5.والت دیسنی      6.تیمبرلند                        7.تایم وارنر                 8.نوکیا                           9.IBM

من نسکافه نمی خورم!

 نسکافه داغ است

داغ تر از آن تکه سربی که نشست توی سینه محمد

 وقتی نشسته بود

 در آعوش پدر

 من نسکافه نمی خورم!

نسکافه تلخ است

تلخ تر از ان روزی که پدر زینب را گرفتند

و کشان کشان انداختند توی آن ماشین آهنی

که حتی یک پنجره هم نداشت.

من نسکافه نمیخورم!

نسکافه سیاه است

سیاه تر از آن شبی که هانیه و مادر بزرگش را از آن خانه بیرون انداختند

و یک غول اهنی روی سقف خانه شان راه رفت

من نسکافه نمی خورم!

من افتخار می کنم که نسکافه نمی خورم

بگذار همان چهار جوان اسرائیلی

بنشینند زیر سایه درخت پرتقال خانه ی احمد و نسکافه بخورند

و بخنند به ریش مه شیوخ عرب

من نسکافه نمی خورم! من نسکافه نمی خورم!

من حتی یک ریال هم نمی دهم

که بشود آن تکه سرب که بشود

یک قطره بنزین برای آن ماشین آهنی

که بشود بند پوتین آن سرباز اسرائیلی

من نسکافه می خورم!

و نسکافه فقط همان یک فنجان قهوه نیست

همان پیراهنی است که تو پوشیده ای و من پوشیده ام

همان گوشی موبایلی است که تو خریدی

و برای خریدنش سیصد و پنجاه هزار تومن بدهکار شدی

+ نوشته شده در  2009/9/19ساعت 15:48  توسط شهاب  | 

سلام به همگی

اول تسلیت میگم به خودم به خاطر واحدای  این ترمم من به شدت رقیب می طلبم یکی بیاد بگه تو یه ترم سخت تر از اینا رو گذرونده:

1-      فیزیو 1               2- آنا اندام            3- فیزیک پزشکی               4- جنین             5- ژنتیک                        6ـ اخلاق کاربردی              7- ادبیات             8-زبان تخصصی                 

خدائیش اگه این ترم مشروط نشم خیلی کار بزرگ کردم تازه اگه اجازه بدن قرار انقلاب رو هم بگیرم.

ضمنا الان داره بارون میاد من عاشق بارونم دلم می واد زیرش قدم بزنم تا سر تا پام خیس شه

بازی:

Insomniac و یک دانشجوی پزشکی یه بازی انجام دادن خوشم اومد منم می خوام انجام بدم هرکی می خونه طبیعتا دعوته:

قهوه: اصلا دوس ندارم از این نوع نوشیدنی ها فقط شکلات رو دوس دارم

غرور:ترجیه می دم بمی رم ولی نشکنمش

مدرسه: سمپاد (سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان)

دفتر مدیر:تعهد برا تعطیل نکردن کلاس تو سال سوم (ما 2 هفته در طول سال سوم بدون هیچ مناسبتی تعطیل کردیم و 3 بار تعهد دادیم)

قرمه سبزی: چمنای دانشکده

ریاضی: متنفرم اونم ازم متنفر 26٪ زدم گند خورد به رتبم

آهنگ: با تو قصه گفتنم ماله روزبه نعمت اللهی (هرچند دیگه گوش نمی کنمش)

ماه رمضون:ربنا اذان موذن زاده خوابیدن تا ظهر، شب قدر ، توبه، ختمای ساعت 7 صبح ت مدرس

استخر:نداشتن کارت فعال بسیج و محرومیت از استفاده از تخفیف

آبگوشت:دوس ندارم

روزنامه:بی خیال صرف نمی کنه خبرگزاری بهتره

کودکی: آرزوی دست نیافتنی هر چند هنوز بچه ام

قزوین:ورود پسران زیر 18 سال ممنوع

دروغ: سیاه

لیسانس: مسافر کش

فوتبال: دیگه دوس ندارم

قانون: فقط برا آدمای بدون پارتی قابل اجراست پس بگرد دنبال پارتی

پرواز: ترس از ارتفاع

اشک: قطراتی از اوج احساس انسان

ازدواج: شاید هرگز

وبلاگ: وندرینگ استیجر (چونهمیشه سر حال عیت اوایل خودم)

شب: بی خوابی، درس واسه امتحان فردا، شعر، مشیری، تنهایی و ...

زندگی: بی مزه ترین شوخی خدا

عشق: چیزی متفاوت با دوس داشتن یعنی ذوب شدن یعنی مردن

هلو: دوس ندارم مو داره فقط شب رنگ

تحصیل: شب امتحان

خارج: شاید امکانات شاید موفقیت شاید تنهایی

پیتزا: حیف که نشد آرمان رو مهمون کنم

اینترنت: اعصاب خوردی موقع اومدن قبض تلفن

مجلس: سبز (شاید یه روز برم)

سال۸۸: بی حوصلکی دپرس بودن خستگی و ...

کتاب: تنها راه فرار از واقعیت که کمتر ضرر داره

کلم پلو: نخوردم تا حالا

تقلب:همیشه دادم تو بافت شناسی از تقلب متنرم

ایران: وطن

ایرانسل: اینترنت چک کردن کامنتا و مسنجر

جومونگ: ندیدمش مضخرف بود

فمنیسم: بهم می گن فمینیستی ولی خوب من کلا بی طرفم

دریا: سکوت  بی نهایت تنهایی

بارون:

آروم می باره

منو صدا می کنه که بیام تا به هم قدم بزنیم............................. و اون بهم دل داری بده ..................بهم بگه که اونم عین من چشاش خیسه.................... اونم دلش می خواد داد بزنه................... ولی بغضش نمی زاره.......................... اونم بغضش می ترکه و رگبار می شه.............. اونم چشاش منتظره.................  منم آروم باهاش قدم می زنم  اون با اشکاش قلبمو خنک می کنه و ذهنمو می شوره شاید آروم بگیرم.................... ولی هر دو می دونیم که آروم شدن فقط خیال باطله.................. بارون مهربون آروم منو نوازش می کنه شاید...

+ نوشته شده در  2009/9/15ساعت 14:52  توسط شهاب  | 

سلام

تذکر: من اگه جایی کامنت گذاشتم که لینکش کردم یا می کنم تو لینکا نیست بهم خبر بده شاید یادم رفته یا مشکلی پیش اومده باشه ممنون می شم

دیروز با آرمان تو پارک نشسته بودیم داشتم آپایی که حاضر دارم رو می شمردم ۶ تا الان آپ حاظر دارم

ولی بی مزه ترینشون رو دارم می ذارم چون ناراحتم

هم از این وری ها هم از اون وری ها از این وری ها تو این چند روز چیزایی شنیدم که نمی تونم بگم ولی ترجیح می دم آپ سیاسی فعلا نکنم به شما هم توصیه می کنم نکنین (بیشتر نمی تونم توضیح بدم همینش اضافست که گفتم) اما از اون وری ها داشتم بلاگ گردی می کردم رفتم تو بلاگ یه دوستی که بماند کی بود ببینم جواب کامنت رو داده یا نه(بعضی اوقات این کارو می کنم چون اگه جواب لازم باشه دوباره کامنت بذارم) چشم خورد به یه کامنتی خوندمش کلی بهم برخورد هنوزم ناراحتم:

سلام.
فکر نکن که خدا یه دفعه پس کله ی اینا زده و حالا به اشتباهاتشون پی بردن و صدا و سیما هم داره صادقانه این چیزا رو پخش میکنه که مردم بفهمن...
قضیه اینه که تو وقتی یه گناه خیلی بزرگی مرتکب میشی باید به گناه های کوچک ترت اعتراف کنی که حواس کسی به اون گناه بزرگه جلب نشه. کهریزک و این جور چیزا هم گناه کوچیکه ی این حروم زاده هاس. وگرنه اینا دلشون واسه ما نسوخته.
ما که از اول هم می دونستیم چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه.
برقرار باشی...


آره موافقم باهات. ولی من از یه جنبه ی دیگه ( طرفدارای متعصب و کورشون )این قضیه رو مطرح کردم وگرنه می دونم آدم این حرفا نیستن. اگه واقعا می خواستن به کارایی که کردن اعتراف کنن که...

اون کلمه ای که زیرشو خط کشیدم و بزرگش کردم معنیش مشخص

شاید انتظار زیادی باشه ولی کاش حداقل یکم بلد بودیم موقع حرف زدن بفهمیم چی میگیم الان ایشون منظورش به کی بود به چندتا نگهبان کهریزک یا یا مامورای و بسیجی نماهای متخلف یا کل اونایی که بسیجین(بسیجی با چماق به دست زمین تا آسمون فرق داره) یا نه کل کسایی که نظام رو قبول دارن؟

نمی دونمولی کاش هر دو طرف یکم عاقلانه فک می کردن  

خوب در ادامه شخصیت بنده آرمان چند مورد اضافه کرد که اصلاحش می کنم اونایی که پر رنگ شده اضافات منه

چند تا ویژگی دیگم داری
1.محض رضای خدا موش نمی گیری!کاملا درسته
2. اعتقاد عجیبی به دو لیوان شیر و گاو داری!!مسخره
3.کلا خیلی سعی می کنی که اونطوری که باید باشی نباشی!راس می گه من کلایه چیزیم می شه
4.خود ازاری حاد داری! البته لازم به تذکر از لحاظ روحی وگرنه خودزنی یا امثال هم ندارم
5.گاهی افراط می کنی در بعضی کارا!
6. کلا سعی می کنی بگزرونی!! حتی اگه خوشم بگزره بهت بازم سعی می کنی بگزرونی!کلا خوش نمی گذره
7.به صدای کفش کتانی خیلی علاقه داری!ترم اول موقع امتحانا رو اعصاب همه راه می رفتم ترم دوم کفش داشتم کقش صدا نمی داد موقعی که رو زمین می کشیدم
8. استرس عصبی بالایی داری!! میگی نه از موهات بپرس! داره همش می ریزه
9.فک بالاتم متحرکه!! به قول عموم گریس سرخودم
10.بچه مثبتی هستی ولی علاقه عجیبیم به امتحان کردن کارایی داری که یکم منفی بشی!! ذاتم خرابه
11.وقتی بخای به یکی یه چی بگی رک میشی و جز یه مرتبه معمولا از رفتارت پشیمون نمیشی و کله خر خردی! الان سر یه قضیه ای شد ۲ مرتبه ولی کلا تو رک بودن بی نظیرم حتی به استادا رحم نمی کنم
12.گفتم کله خر یادم اومد به قره قوروت! علاقه وافری داری قره قوروت نه چقر مقر یه نوع واویشگاه از روده گوسفند
13.جون به جونت بکنن اخته و اسکممو به قول تو از مواد غیر بهداشتی نمی خوری!!
14.علاقه وافری به بستنی قیفی پاستوریزه میهن داری!!!دیگه یه مدت نمی خورمش سر همون قضیه
15.علاقه وافری به صف اول نشستن داری! این صف اول یه صف اول خاصه که نمی تونم توضیح بدم
16.جات تو کلاس ردیف اول سمت چپ!!!! شاید این ترم اون جا بشینم هرچند ازش متنفرم
17.قبلنا تند راه میرفتی اما الان ادم می خاد  باهات بیاد بیرون هفت جدش رو جلو چشش میاری تا الل لله اروم راه بره!خوب عیب وسط خیابون بدویی
18.مهمولا تو کارات هیچوقت به شکست فکر نمی کنی و جرات روبه رو شدن باهاش رو نداری!خدا روزی رو نیاره من چیزی رو بخوام و نشه زندگی همه رو از جمله خودم جهنم می کنم
19.قبلنا بد دهن بودی!!!مشهد رفتیم آدم شدیم
20.بدترین خط ممکن رو داری!!خودم می تونم بخونمش
21.عصبی میشی و چرت و پرت زیاد میگی ولی تو دلت چیزی نیست!آره دلو دادیم رفت
22.بگم!؟....بگم!؟....بگم!؟

برام دعا کنین

 

+ نوشته شده در  2009/9/10ساعت 11:0  توسط شهاب  | 

 

سلام

می خوام آپ کنم ولی از اون آپایی که یه چیزی بهم می گه الان نباید آپ کنی نمی دونم چرا شاید به خاطر روحیه کسلم

دیروز بعد نماز صبح خوابیدم تا ظهر بلند شدم نماز خوندم یه ساعت مطالعه کردم و نیم ساعت نت بودم و خوابیدم تا نیم ساعت مونده به افطار توی عمر من چنین اتفاقی نیوفتاده بود چون من معمولا ونقدر انرژی دارم که می تونم اصلا نخوابم (البته به جز سر کلاس درس)

از این به بعد من ته نوشته هام نوشته هایی مثل غض تو ته نوشته قبلیم می ذارم راستش یهو به سرم زده و از این نوشته ها نوشته می شن لطفا داستان عاشقانه برا من در نیارین من معمولا هر مدتی یه جور نشتنم می گیره و اگه ننویسم دیونه می شم (ضمنا اگه خیلی ضعیفا ببخشید تجربم کمه ان شا الله یاد می گیرم شاید یه روزی به درد خورد)

من کی هستم:(خیلی کوناه می گم چون حوسله پست بلند ندارم)

۱. اگه چیزی رو بخوام حتب اگه احتمال به دسست آوردنش نزدیک صفر باشه تمام تلاشم رو می کنم حتی اگه تموم دنیا بگن نمی شه لااقل بعدش اگه نشه دلم نمی سوزه که کم کاری کردم

۲. به غایت مغرورم این که بمیرم برام راحت تر تا غرورم رو زیر پا بذارم

۳. اصلا عذر خواهی نمی کنم فقط ۳ بار مجبور شد عذر خواهی کنم که یه بارش هم به خاطر شرایط بود و اگه عذر خواهی نمی کردم دیگری زیر سوال می رفتژ

۴. ۹۹ درصد موارد لبخند می زنم ولی خدا به داد برسه اون یک درصد رو

۵. در اون یک درصد که عصبانی می شم واقعا عصبانیم و امکان دره حرفی بزنم که بعدا پشیمون شم (البته فقط یه بار پشیمون شدم که عذر خواهی کردم) البته الان بهتر شدم عصبانی می شم دیگران هم می گم عصبانیه ولی کنترلش دستمه بعضی اوقات وسطش خندم می گیره)

۶. به غایت مهربون و دل رحمم یادم نمی یاد آخرین مورچه ای که کشتم کی بود یا اصلا مورچه ای بود یا نه

۷. خیلی حساسم و زود ناراحت می شم از شوخی بی خود ومعمولا به طور نا خواسته تو چهرم معلوم می شه و قیافم بر می گرده و ضمنا هر حادثه بدی تو زندگیم منو حسابی دپرس می کنه

۸.از فرزاد حسنی سریع البکا ترم

۹. به غایت کم رو هستم وقتی این جمله رو پیش دوستام می گن می گن آره تو که خیلی کم رویی (از من پر رو تر کسی ندیده)

۱۰. شب بیدارم معمولا تا صبح راحت می شینم ولی حتی اگه ۸ شب خوابیده باشم (که تاا حالا قبل ۱۱ که اونم شب کنکور بود) بازم ۶ اگه بیدار شم چرت می زنم شدید داشتم فک می کردم از اون بلاهای که معمولا تا صبح می خوابن سرم بیاد مشکل خاصی نخواهم داشت

۱۱.یه کوچولو بیش فعالم و هم زمانم حد اقل ۲ تا کار انجام می دم همین الان غیر بلاگ نوشتن ۲ تا چیز دیگه باید بنویسم(تو دنیا واقعی) کلی کتاب بخونم و....

۱۲. اصلا عادت ندارم یکی دیگه نقشه بکشه و من انجام بدم ترجیح می دم خودم کا را رو انجام بدم

۱۳. برا این که طولانی نشه بقیم بماند

پ.ن تصمیم دارم یه تعداد لینکارو حذف کنم اگه لینک کسی رو اشتباهی حذف کردم بهم بگه دوباره لینکش کنم

پ.ن از این به بعد هفته ای ۱ بار آپ می کنم

پ.ن یه مدت نمی رسم سر بزنم به همه باید ببخشید

رفتن:

تو رو می بینم که میری

تو دور می شی و من پشت سرت داد می زنم که نرو ......خواهش می کنم که نرو.....اشک می ریزم که نرو...........

ولی تو حتی یه نگاهم بهم نمی کنی تا برا آخرین بار ببینمت........

از خواب می پرم

از ته دل خدا رو شکر می کنم که خواب بود ۵ دقیقه بعد کم کم گیجی و سر دردم تموم میشه

وقتی از منگی در میام تازه یادم میاد و یه لبخند تلخ می زنم یادم میاد که تو رفتی

تو رفتی و دیگه همه چیز تموم شده

تو رفتی و دیگه راه برگشتی نیست

تو رفتی و من حتی هنوز نمی تونم باور کنم که..........

تو رفتی

+ نوشته شده در  2009/9/5ساعت 13:15  توسط شهاب  | 

سلام

من آدم بد قولی نیستم ولی نوشتن دست خودم نیست وقتی چیزی تو ذهنم میاد با ید بنویسمش

پس اون پست در مورد ویژگیهام بازم بمونه برای بعد

بازی:

من تا حالا هیچ بازی انجام ندادم ولی الان می خوام یه بازی شروع کنم

همین ۵ دقیقه پیش خوندم کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد از کوئیلو رو تموم کردم داستان کتاب بماند برید بخونید اما یه سوال:

اگه قرار بود ۵ روز دیگه بمیری تو این ۵ روز چی می کردی؟

روز اول: طی نیم ساعت یه برنامه می ریختم برای طول ۵ روز(الابته عمرا از این برنامه خفنم بیشتر از نصفش انجام بشه)

بعدش با اشتیاق تصمیم می گرفتم زندگی ناممو بنویسم ولی زود خسته می شدم و تصمیممو به ظبط صدامتغییر می دادم و از آرمان می خواستم برام بعد مرگم پیاده و بار نویسیش کنه

و سعی می کردما شبا به هر قیمتی نخوابم (من که شب امتحانونصفه درس خونده می خوابم عمرا این کارو بکنم هر چی باشه از امتحان که مهم تر نیست)

شکلک بالایی قیافه شماست نه من

دو روز اول به بطالت و این شاخه اون شاخه کردن می گذره

روز ۳وم صبح: کاملا دپرسم می خوام گریه کنم داد بزنم ولی فقط می شینم به دیوار روبروم یا به باغچه خونمون زل می زنم ودر سکوت اشک می ریزم و مامانم سعی می کنه دل داریم بده ولی حیف که نمی شه کاری کرد

روز ۴و ۵ یکم حالم بهتر می شه که از نتایج صحبتای مامانم که دیشب قبل از خواب بهم می گفت صبح با همه فامیل با  تلفن خداحافظی می کنم

بعد ظهر با آرمان یه بار دیگه از انتهای منظریه پیاده میام تا سرش بعدش می رم پارک ملت تازه اگه برسمیه سری هم به مدرسم (سمپاد رشت-میرزا کوچک خان) میزنم

با اس ام اس از دوستام خداحافظی می کنم

صبح روز ۵ آپ می کنم از همتون خداحافظی می کنم.

بعد ظهرش دوباره دپرس یه گوشه می شینم و به دیوار زل می زنم تا بمیرم

من مردم

یه خواهش از همه دوستان این بازی رو انجام بدین البته این خواهش در مورد هم دانشگاهی ها و دوستان قدیمی مثل نجمه و سرحال و دکی بارونی و آتس سا  و ... یه تاکید بیشتری داره 

یه سوال؟ بازم پست سیاسی بذارم؟

بغض:

هنوزم بغض گلومو فشار می ده می خوام یه گوشه بشینم به آسمون نگا کنم و آروم آروم قطرات بارون رو از ابرای چشم به دشت قلبم راهی کنم

هنوزم گاهی بی دلیل بغض گلومو می گیره شاید به انتقام اشکای ریخته نشده

هنوزم چشام خیسه شاید یه روز ببندمشون و دیگه آروم شن

هنوزم آسمونم ابریه شاید یه روز آفتاب بتابه شایدم چشام در انتظار آفتاب بمیرن و نبیننش

هنوزم بغض راه گلوم گرفته که می نویسم

می نویسم چون بغض نمی ذاره حرف بزنم

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 12:46  توسط شهاب  | 

سلام

قرار بود امروز يه پست در مورد خودم بنويسم راستش نوشتم ولي بعد پشيمون شدم ورش داشتم خوب نشده بود ان شا الله پست بعدي

حوب همتون شاهدين من تا حالا حرف سياسي اينجا نزدم الانم قصد حرف سياسي زدن نيست فقط مي خوام درد و دل کنم که نترکم:

اول بگم

من بسيجيم و افتخار مي کنم به بسيجي بودنم اما من زمين تا آسمون افکارم با اون چماق به دستا فرق داره

ضمنا من اصول گريايم ولي زمين تا آسمون تفکراتم با دکتر احمدي نژاد فرق داره

اما اگه ۱۰۰ بار ديگه انتخابات برگزار شه بازم به محمود راي مي دم

برم سر اصل مطلب

قبل انتخابات من نظرم به دکتر لاريجاني نزديکتر بود تا احمدي نژاد

هنوزم همین طوره اما الان از احمدی نژاد دور تر شدم و به لاریجانی نزدیکتر

چند تا سوال؟

چرا اخبار تلویزیون هر روز ۵ دقیقه در مورد شکنجه سیا تفسیر پخش می کنه

چرا یکی از بازداشتگاه ها بسته شد

چرا در مورد مواردی که مجلس دستور بررسی می ده تلویزیون خبری پخش نمی کنه

چرا احود توکلی این قدر عصبانیه

چرا وزیر بهداشت عوض شد

چرا نامه رهبری در مورد مشایی عملی نشد و خود مشای استفا داد

چرا وزیرا این قدر ... هستن

چرا جدیدا یادشون اومده مدرک دکتر لاریجانی تقلبی (ربطی به انتقادا نداره که یا رای آوردن کابینه)

چرا ...

کلی چرای دیگه هم هست که اکثرا جواباشون رو می دونم از من می شنوید برا اینکه یکم روشن تر شید هم مطالب این ور رو بشنوید هم اون ور رو

اشکال ما دانشجوها اکثرا اینه که یه طرفه به قاضی ی ریم و حرف هر دو رو نمی شنویم

من تو قسمت پیوندای روزانم چند تا خبر گزاری که به نظرم جالب و صادق بودن نسبتا البته هیچ خبر گزاری تمام حقیقت رو نمی گه ولی اینا لااقل حقیقت می گم هر چند از نگاه خودشون گذاشتم اگه ممکنه کمکم کنین کامل ترش کنم

ضمنا احتمال داره من بازم از این درد و دلا بکنم

یه چیز بگم هم دانشگاهی ها فک نکنن من دید سیاسیم عوض شده ولی خوب قبل انتخابات با الان خیلی فرق می کنه اون موقع لازم بود یکم آدم چشاشو ببنده ولی خوب الان که دیگه ما قسم نخوردیم که به محمود پایبند باشیم

پس به امید رای نیاوردن بعضی از وزیرا مخصوصا بهداشت و درمان و آموزش پزشکی فعلا خداحافظ

و به امید تعطیل نشدن و نوشتن پستاب بعدیم تو این وبلاگ

+ نوشته شده در  2009/8/29ساعت 14:43  توسط شهاب  | 

سلام علیکم و  رحمه الله و برکاته

قرار امروز یکم در مورد اونچه طی ۳۵ روز به من در طرح ولایت گذشت و یکم هم در مورد طرح بگم

سعی می کنم با مزه شه ولی راستشو بخواین اصلا به این فک نکردم که چه طور شروع یا تمومش کنم

ضمنا ببخشید ته نوشته هام شعر نداره چون اون جوری هم طولانی می شه هم من مجبور می شم برا پیدا کردن یه شعر مناسب کلی وقت بذارم (که فعلا حسش نیست)

تو طرح ولایت که معمولا در دو سال برگزار می شد مبانی اندیشه ها دینی مطرح می شه

البته از شانس خوبه ما طرح یهو یک ساله جمع شد که می شه گفت سمبل شد

خوب اونجا در مورد وجود خدا و لزوم وجود پیامبرا و این مسئله که اصلا حقیقتی وجود داره یا نه یا این که کلا این جهان یه تصور یا خوابه بحث می شه و تا اینجای کار تمام مباحث عقلی هستن

اما بعدش در مورد نظام حقوقی اسلام و اخلاق و فلسفه سیاسی اسلام(نه سیاست بیشتر بحث اثبات ولایت فقیه) بحث می شه البته مباحث قسمت دوم بر پایه مباحث قسمت اول و در صورت قبول داشتن اونا قابل طرحه

خوب برا من جالب بود که زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم

البته یه نکته جالبش بچه ها بودن کلی آدم باحال که خیلی هاشون ریش می ذاشتن آهنگ سنتی گوش می دادن و رمان نمی خوندن شعر هم فقط مولانا و حافظ می خوندن و عشقشون کربلارفتن بود که البته من فقط تو آخریش عین اونام

ضمنا اساتیدمون  اکثرا روحانی بودن ولی جالب این بود که همه اهل اینترنت و شعر و بعضا رمان

یکی از اساتید خیلی بیشتر از من شعر نو خونده بود و شعرای مشیری رو بعضا حفظ بود اگه بشه شاید برا یه مناسبتی دعوتش کنیم کلا اساتید با این استادای مافنگی اندیشه دانشگاه زمین تا آسمون فرق داشتن همشون با سواد بودن و کمتر سوالی پیش میومد در زمینه دینی که ندونن

البته باید بگم به خاطر مسائل اخیر یه مقدار جو سیاسی بود البته یه طرفه عین تلویزیون که من زیاد خوشم نمی یومد ولی خبرا دسته اول بود مخصوصا در مورد کابینه و اعترافات قبل تلویزیون به ما می رسید

البته اونجا دیدشون به کارای فرهنگی با ما ها فرق داشت اونجا از تعداد زیادی که بودیم ۱۰ نفر نبودن کتابای کوئیلو رو خونده باشن (اگه ممنکه موقع کامنت گذاشتن بگید شما خوندید و اگه خوندید چند تا از کتاباشو ممنون اگرم نخوندید بگید شاید کسی تا اینجا متنو نخونه کامنت بذاره آمارم غلط نشه)

کم کم داره طولانی می شه

یه چیز جالب دیگه اونجا این بود که راحت خدا و پیامبر و دین قران و آخرت و روح و هرچی که بخوای بگی حتی ولایت فقیه رو (به قول بچه عکس خدا رو پاره کن ولی به ولایت فقیه حرف نزن)

زیر سوال می بردیم واساتید خیلی قشنگ جواب می دادن نه این که آیه و حدیث بگنا با دلیل عقلی

به نظر من این چنین دوره ای و چنین تدریس مباحث دینی باید بیاد تو دانشگاه و عمومی بشه نه این که یه کتاب مضخرف با یه استاد بدتر بیان و اعتقادات آدمو بهم بزنن و برن

از من می شنوید اگه نرفتید حتما سال دیگه برید البته می گم جوش یکم برادرانست (حزب اللهیه) یه سری مسائل رو باید رعایت کرد ولی کلا می ارزه

پ.ن من ۲ روز دیگه اون بازی که آرمان دعوتم کرده بود رو انجام می دم و آپ می کنم

پ.ن اگه کسی توضیح بیشتری می خواد کامنت بذاره جوابشو می نویسم ولی خوب دیگه ایجا بیشتر از این می نوشتم طولانی می شد

زندگیتون رنگارنگ

موفق باشید

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 12:12  توسط شهاب  | 

سلام

این حقه منه زود به زود آپ کنم چون ۴۰ روز بی نت بودم

تازه مامانم هم دیگه گیر نمی ده چرا خط یه سره اشغاله(بسوزه پدر بی پولی ای دی اس ال هم ندارم)

خوب بریم سر اصل مطلب قرار بود این پست توضیحاتی در مورد طرح ولایت باشه ولی خوب یه چیز با مزه پیش اومد که این بار اونو می گم بعد می رم سراغ طرح تو پست بعدی.

پایه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:

ساعت نزدیک ۱۲ نیمه شب و من دارم از مسجد محل بر می گردم خونه (بعد نماز با بچه ها نشسته بودیم صحبت می کردیم)

گوشیم زنگ خورد دیدم محسنه همون رفیقم که داره بهشتی می خونه نزدیک ۳ ماه بود ندیده بودمش کلی دلمان تنگ آمده بود

من: سلام حاجی (البته هنو حج نرفته  اونجا ازبست به همه گفتم حاجی عادت کردم)

محسن (یکم متعجب): سلام ........ پایه ای

من: پایه ام

محسن(بازم با تعجب چون انتظار داشت بگم واسه چی) پایه ای دیگه؟

من: آره پایه ام

محسن: کارت بسیج و .. داری

من(این بار من با تعجب): نه واسه چی؟

محسن( یکم متعجب) : پس چه طو یه ماه اونجا بوده؟

من: بسیج دانشجویی بی در وپیکر تر از این حرفاست (خدا کنه بچه های بسیجون کسی نیاد راپورپ منو بده به ...)

محسن :اشکال نداره استخر می یای؟

من: آره کی؟

محسن: امشب ساعت ۱-۳

من(یکم متعجب): آره میام

الان ساعت ۱ ما جلو در استخریم مهدی و صادق هم هستم

ولی در استخر بستست

صادق درجا زنگ زد به اونی که گفته بود بازه که البته خودشم فریب خورده بود یه چیزایی بهش گفت من شاخ در آوردم(خودائیش ما داشتیم از خنده غش می کردیم خیلی با مزه خار و خاشاک پسر رو شست گذاشت رو تخته) (از خواهرا محترمی که اینجا رو خوندن عذر می خوام

بعدش یه گروه دیگه از بچه ها با پراید اومدن که البته ۴ نفر بودن ما هم چهار نفر بودیم که ۲ نفرشون رفتن صندوق عقب و ما نشستیم تو ماشین تا از پل عراق بریم فلکه گاز ما مردیم از خنده موقعی که ماشین رو می نداخت تو چاله یا یهو ترمز می زد و اونا داد می زدن (ببخشید جنبه انسانی کار خراب شد)

خلاصه وقتی فلکه گاز پیاده شدیم یهو یدونه تویوتا هایلوکس نیرو انتظامی از بغلمون رد شد کلی خدا رو شکر کردیم که ندید ما رو وگرنه ۲ تا جوجه دکتر و یه جوجه مهندس شب و رو مهمون برادرا بودن

بعدش من به محسن گفتم الان خونه که نمی تونم برم اگه الا برم شاهین (اخوی بنده) کلی می خنده خلاصه ما از ساعت ۱ تا ۳ شب رفتیم تو باغ محتشم رشت نشستیم در مورد انتخابات و کارای با مزه من تو طرح صحبت کردیم جاتون خالی حال داد

البته من این کار رو جز به برادرای رشتی و برادرا و خواهرای تهرانی به کسی توصیه نمی کنم چون معمولا شهرا ساعت ۱ تعطیل می شن به جز ولایت ما و اونا که تا صبح فعاله

سر سفره سحری همچین بابای بنده چپ چپ نگاه می کرد انگار رفته بودیم چیز ...

نکته اخلاقی: اگه هیچ موقع ساعت ۱ استخر نرین اگه رفتین و بسته بود خونه نرین اگه خونه رفتین به روتون نیارین

ببخشید طولانی شد من ۲ روز دیگه بازم آپ می کنم

روزه هاتون پر ضعف و غش   

+ نوشته شده در  2009/8/24ساعت 11:39  توسط شهاب  | 

سلام به همگی

امروز ۶-۷ تا سرتیتر دارم همرو خلاصه می گم به جز یکی:

۱- شروع ماه خدا مبارک:

رمضان ماه نیایش با خداست

                           رمضان ماه قبولی دعاست

رمضان ماه تمنای دل است

                          رمضان ماه شکست باطل است

۲-روز پزشک:

به دکترای عزیز مبارک و به ما دکترای آةینده پیشاپیش مبارک

۳-یک سال گذشت:

پریروز وقتی از سفر برگشتم دیدم مامان و بابام بعد دو ساعت دارن ی رن بیرون تازه بحث سر پیرهن سیاه پوشیدن یا نپوشیدن من دهنم وا موند که دارن کجا می رن و یوسف از سفر بازگشتشونو جا می ذارن

من: مامان کجا دارین می رین

مامان: سالگرد ملا بابا (جدم که پارسال مرد.حال می کنی ما معمولا نتیجه هامونم می بینیم.خدایش بیامرزد)

من: چی بوکوده(این واژه گیلکیه یعنی چی شد؟)

مامان(با تعجب): سالگرد ملا بابا

من: یه سال گذشت!

مامان: نه به خاطر ماه رمضون ۱۰ روز زودتر گرفتیم قمری شد

من(کاملا متعجب): یک سال گذشت

مامان : اره یک سال گذشت تو یک سال پزشکی خوندی تو یک سال بزرگتر شده

من (با خودم فکر می کنم): چه قدر زود گذشت برا من انگار همین دیروز بود. مطمئنم خیلی دور نخواهد بود اون روزی که بنویسم ۷ سال گذشت همون جوری که پارسال نوشتم ۷ سال گذشت (راهنمایی و دبیرستان)

پ.ن: دیشب تو پارک بودیم داشتم این متن و تو ذهنم می نوشتم (البته یه جاهاییش فرق داشت) آخرش که رسیدم گفتم بد شد آرمان گفت بدم نیست فقط چون نتیجه گیری نکردی یکمموج منفی می ده ولی خوب من فک می کنم بهتر هرکی خودش نتیجه گیری کنه

پ.ن: هیچ گربه ای برا رضای خدا موش نمی گیره (تکیه کلامم تو ترم ال بود دیشب یهو یادم اومد)

ببخشید یکم طولانی شد تمام سعیم رو کردم که مختصر و مفید بنویسم

۴-ممنون:

ممنون از همه دوستای خوبم که تو درست کردن لینکام کمکم کردن مخصوصا نیلوفر و یک دانشجوی پزشکی  آدم چهارتا بلاگ نویس بشناسه مثل اینا با مرام دیگه غصه نداره

برا این که طولانی نشه بقیش بماند

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 12:57  توسط شهاب  | 

سلام سلام سلام

بعد نوشت:

الان قلبمو عوض کردم ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد کجا کد لینکدونیمو ذخیره کرده بودم رید الان بلد نیستم دوباره درستش کنم کمکم کنین

مخصوصا من از هم دانشگاهیا یه انتظار بیشتری دارم

کمک

کمک

حالا پستمو بخونین

امیدوارم همتون سرحال باشین

به سر حالی من

جاتون خالی بود

حسابی خالی بود

باید می بودید و می دیدید

الان بعد از حدوده ۱.۵ ماه از مسافرت برگشتم

جاتون خالی مشهد بودیم

امروز دوباره بعد از مدت ها خورشید رو دیدم که از دل دریا برای من طلوع می کرد تا دوباره شاد باشم و سرحال

تا دوباره بخندم ولی از ته دل

تا دوباره زندگی کنم

خوب بریم سر سوال شما : من مشهد چی می کردم؟

اونجا رفته بودیم طرح ولایت

یه طرحیه که با همکاری بسیج دانشجویی و موسسه امام خمینی برگزار می شه و محوریتش بحث در مورد مباحث دینی و پاسخ به شبهات (مثل بعضی شبهات آقای سروش)

پ.ن اگه شما چیز دیه در مورد این طرح شنیدین من خودم بودم و دیدم

پ.ن سعی می کنم به همتون زود زود سر بزنم

پ.ن کلی چیز هست که می خوام بنویسم ولی همین یه کم بسته

زود آپ می کنم

شاد باشید 

 بعد نوشت :

الان یادم اومد اون متن عربی پست قبلیم مال دعای کمیل بود ازمن می شنوین اگه تا حالا نخوندینش یا اگه خوندین ولی به ترجمش نگاه نکردین حتما یه بار ترجمش رو بخونین

بهترین مناجاتیه که تا حالا خوندم حتما یه ۱۵ دقیقه وقت بذاریم مطمئن باشین می ارزه

+ نوشته شده در  2009/8/20ساعت 13:9  توسط شهاب  | 

سلام خوبید؟

دیشب

 

دیشب آسمون بارید

یهو بغضش می ترکید......... دوباره آروم می شد

ولی دوباره بغض گلوشو فشار می داد و مجبورش می کرد بباره

چه قد شبیه من شده این آسمون

رادیو

دیشب تو ماشین نشسته بودم پیچ رادیو باز بود

برام عجیب بود راننده به جای آهنگای معمول (که بهضی هاشون واقعا آدمو ناراحت می کنن و انگار نه انگار که تاکسی وسیله عمومی نه مال باباش) رادیو رو روشن کرده بود

تو حال خودم بودم یهو یه قسمتش بد جور ذهنم رو مشغول کرد:

((اَللّهُمَّ وَأَسْأَلُكَ سُؤالَ مَنِ اشْتَدَّتْ فاقَتُهُ، وَاَنْزَلَ بِكَ عِنْدَ الشَّدائِدِ حاجَتَهُ، وَعَظُمَ فیما عِنْدَكَ رَغْبَتُهُ، اَللّـهُمَّ عَظُمَ سُلْطانُكَ وَعَلا مَكانُكَ وَخَفِی مَكْرُكَ وَظَهَرَ اَمْرُكَ وَغَلَبَ قَهْرُكَ وَجَرَتْ قُدْرَتُكَ وَلا یُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكُومَتِكَ، اَللّهُمَّ لا اَجِدُ لِذُنُوبی غافِراً، وَلا لِقَبائِحی ساتِراً، وَلا لِشَیء مِنْ عَمَلِی الْقَبیحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاً غَیْرَكَ ))

اینم ترجمش:

(خدايا من از تو مانند سائلى در خواست مى‏كنم كه در شدت فقر و بيچارگى باشد و تنها به درگاه تو در سختيهاى عالم عرض حاجت كند و شوق و رغبتش به نعم ابدى كه حضور توست باشد
اى خدا پادشاهى تو بسيار با عظمت است و مقامت بسى بلند است و مكر و تدبيرت در امور پنهان است
و فرمانت در جهان هويداست و قهرت بر همه غالب است و قدرتت در همه عالم نافذ است و كسى از قلمرو حكمت فرار نتواند كرد
خدايا من كسى كه گناهانم ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشد و كارهاى بدم (از لطف و كرم) به كار نيك بدل كند جز تو كسى نمى‏يابم (كه خدا اين تواند) )

قبلا هم شنیده بودم ولی ایت بار یه جور دیگه بود

این بار از ته دل قبول داشتم که کم آوردم

با آرمان داشتیم صحبت می کردیم گفتم شدم عین بیمارای سرطانی تو آخرین روزا منتظر معجزه ولی حیف زندگی فیلم نیست تازه اگه بگیم فیلمه آخرش معمولا عین درباره الی تموم می شه.

می دونم که اگه بخواد می تونه ولی خوب چاره چیه زور که نیست اون خداست و من بنده چاره ای جز تسلیم نیست

وقتی آرمان ازم در مورد ترم سوم پرسید برا اولین بار تو عمرم گفتم هیچ برنامه ای ندارم

میگم عجیبه چون من برا ۳-۴ سال بعد معمولا برنامه داشتم چی برسه به ۲ ماه دیگه

پ.ن ببخشید می خواستم یه خاطره با مزه بنویسم ولی این حرفا بدجور تو ذهنم می چرخید

پ.ن آهنگ وبلاگم رو عوض کردم ولی مطمئنم که اگه عمری باشه بازم می ذارمش

پ.ن من ۴ روز نت ندارم ببخشید اگه نمی تونم کامنت بذارم ولی باگوشی پستاتون رو می خونم نت گیرم بیاد کامنتم می ذارم

پ.ن خوب آرمان می ناله از بی موضوعی ولی من اون قد موضوع دارم که می تونم تا آخر تابستون روزی ۲ بار آپ کنم ولی سعی می کنم هر جور شده هر هفته یه آپ کنم نه بیشتر نه کمتر


جایزه:

هرکی بتونه بگه متن عربی مال کجا یا چیه یه جایزه ارزنده داره ۱۰ سفر به همراه فامیل به آقا سید شریف از طرف آرمان( خوب چیه  اگه قرار برا نیلوفر نرگس سفر ببره چرا آرمان واسه من نبره)

+ نوشته شده در  2009/7/10ساعت 16:2  توسط شهاب  | 

سلام خوبید

قرار بود یه مطلب نسبتا طنز بذارم ولی شرمنده بی حوصلم

آخه امروز آخرین روز امتحاناست

فک نکنم حالاحالا ها از روز آخر امتحانا خوشم بیاد

خوب بگذریم قرار بود ادامه پرنده رو بنویسم

نوشتم

پرنده 2:

پرید...

بالاشو باز کرد و پرید

چشاشو بستو پرید

آره واقعی واقعی بود

آره باد داشت دوباره پراشو نوازش می کرد

آره دوباره داشت از آسمون زمینو می دید

ولی بغض گلوشو فشار داد

ولی ته دلش بد جوری آشوب بود

آخه پریده بود ولی پرواز یادش نبود

دست و پا می زد ولی خودشم می دونست که این اسمش پرواز نیست

دوباره یه نگاه به زمین کرد

بیشتر دلش گرفت

یاد اون روز که زمین خورده بود افتاد

از ناراحتی می خواست گریه کنه

از ترس زمین خوردن می خواست داد بزنه

دیگه طاقت زمین خوردن نداشت

چشاشو از زمین گرفت و به آسمون دوخت

تا شاید...



ادامشو شاید آخر شهریور یا بهمن یا اصلا هیچ وقت بنویسم.

ضمنا سعی می کنم تمام پستای جدیدتون هم بخونم به جز سیاسی هاش

ضمنا برا این که رنگ قالبم سو تفاهم ایجاد نکنه بگم من به دکتر رای دادم  سبز بودن من ماله زمان ماقبل ابقلاب مخملیه

بعد نوشت:


آرمان میگه هرکی جای من بود الان باید بال در میاورد (الان گفت بال در آوردن هم که جای خود دارد) ولی خوب الان قیافم شبیه ... هاست خوب امروز آخرین روز امتحاناست


+ نوشته شده در  2009/7/4ساعت 9:38  توسط شهاب  | 

سلام خوبید

نوشتن یکم برام سخته چون نمی دونم چه طور بگم

پس ساده می گم خداحافظ

این آخرین پست من تا آخر امتحانات ترم خواهد بود در مورد این که اون موقع ادامه می دم یا برای همیشه خدا حافظی می کنم همون موقع تصمیم می گیرم

ولی امیدوارم اون موقع با یه روحیه بهتر ادامه پرنده رو بنویسم

راستش تمام فعالیت های فوق برنامم رو تعطیل کردم هم تو بسیج (مسئول برد فرهنگی ) هم تو انجمن ( که تو جلسات نمایشنامه خونی شرکت می کردم البته طبیعتا عضو انجمن نمی تونستم و نمی خواستم باشم) و الانم اینجا

آره تا حدودی حق دارید درسا زیادن خوب منم آدمم خسته شدم یه کوچولو استراحت لازم دارم

ضمنا دیگه بهتون سر نمی زنم البته بعضی دوستان استثنا دارن مثل آرمان و ...

خلوت:

خدایا شکر به خاطر اونچه از من گرفتی و به دیگران دادی تا لبخند بزنن

خدایا شکر به خاطر این که اگه دل من شکست لااقل دیگرانی بودند که شادیشون باعث تسلام باشه

این هم آخرین شعر(اگه بشه اسمشو شعر گذاشت) از من

بدان آن دم ...:

بدان آن دم که تو رفتی جانم از جامه به در شد

رفت از پیش منو ساکن آن شهر دگر شد

بدان آن دم که تورفتی دگر آرام ندارم

همش اندر این خیالم که چه می شود نگارم

بدان آن دم که تو رفتی دگر خواب ندارم

تا سحر شمارم هر شب زخم های قلب زارم

بدان آن دم که تو رفتیقدح از میکده بردند

وبه جز صه هجرت دگر هیچ نخوردند

بدان آن دم که تو رفتی دگر از پای فتادم

قدهم پر شد از اشکو دگرم نای ندارم

بدان آن دم که تو رفتی چنین گفت زبانم تو

تو برفتی برو جانا دگر از پای فتادم

بدان آن دم که شنیدم که تو رفتی از کنارم

به جز این خنده بی روح دگر هیچ ندارم

و چه قدر قشنگ گفته فریدون

چراغ چشم تو

چه آرزوی محالی است بودن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هرچه گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی بخاهو صبر مخواه

که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و ، پای من خسته

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته

 

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 23:38  توسط شهاب  | 

سلام خوبید؟

بخشید دیر شد کلی درس ریخته رو سرم اصلا وقت نداشتمReading a Book

الان یه کوچولو حالم بهتره لااقل اگه شاد نیستم یکم امیدوارم

آخه مگه دکتر ترس داره؟

راستشو بخواید دیروز(الان می شه چند روز پیش) استاد اندیشه یه کوچولوفقط یه کوچولو دیر کرد داشتند

بچه ها که فرصت رو مناسب دیدن و بعد ترمی یه بار از شر دخترا(با پوزش از دخترا) خلاص شده بودند با کسب رخصت از نمایندگان پایه ی کلاس که تواما مسئول برد فرهنگی بسیج هم هستند و با رعایت شئونات اسلامی ضرب گرفته و شروع به حرکات موازنه ای نمودند

که ناگهان بختمان خفت و خانم.....(خانم ناظم) سر رسید و شروع کرد به پیاده کردن مغز ها و سرویس کردن گوشها و بنده حقیر که دیدم هوا پسه فرار رو به قرار ترجیح دادم

اما..... یه بار بجستی ملخک دو بار بجستی ملخک اخر تو دستی ملخک

اما بعد ساعتی من نیز به دام این مدبره ، منصحه (نصیحت کننده) دانشکده افتادم و توجیه گشتم.

گفتند اگر باز این جنگولک بازی ها تکرار بشه می رم به دکتر حیدر زاده (ریاست دانشکده) می گم پدرتونو در بیاره(من تو دلم: عمرا..............) آخر ایشان ترم قبل نیز رفته و دخیل بر دامن پر برکت دکتر ترجمان (معاون آموزشی دانشکده) بسته بودند تا شاید ما شفا یابیم که البته حاجت روا نشدند

و بعد ش هم فرمودند شاید روند پیش دکتر بهبودی (البته خبرشان نه خودشان)

آخه یکی نیست بگه بابا ما دکترا که از این حرفا ندارم همه همکاریم از خجالت هم در می یایم

مگه نه دکتر؟؟؟؟؟؟؟ 

این متن ادبی ادامه داره بقیشو هنوز ننوشتم ولی دعا کنید خوب تموم شه

پرنده

رفت رو لبه پشت بوم.....یه نگاهی به پایین انداخت......

هنوز یکم دو دل بود.....ولی بالاخره تصمیمشو گرفت

چشاش بد جور برق می زد.....می شد نفساشو حس کرد.....اصلایه جور دیگه شده بود

اصلا انگار یهو کلی قد کشیده بود ، مردی شده بود واسه خودش

راستش خسته شده بود از بست دیده بود دیگران می پرن و اون واستاده

انگار اصلا براش مهم نبود پرواز کنه یا زمین بخوره

فقط می خواست بپره به هر قیمتی حتی جونش

چشاشو بست

و پرید........

چه لذت بخش بود رقص باد میون پرهاش

1:55                                 27/4/2009

امیدوارم از این شعرم خوشتون بیاد آرمان که خوشش اومده بود:

کاش

کاش می شد آسمون دیگه نباره

خاطراتتو دیگه یادم نیاره

کاش می شد پلک هام آروم بخوابه

توی خوابم آسمون با تو بباره

کاش می شد قصه رو از نو شروع کرد

قصه رو بی غصه هاش از نو شروع کرد

کاش می شد قلب من آروم بگیره

پیش اون چشمای ناز تو بمیره

حیف دیگه قصه ام پایان گرفته

قصه ام با غصه ها پایان گرفته

دیگه از بس گفته ام ای کاش .. ای کاش

خنده از لبهای من هجران گرفته

7:02                                                                 23/4/2009

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/5/3ساعت 15:17  توسط شهاب  | 

سلام خوبید؟

اگه می خواید طنز بخونید اشتباه اومدید برگردید

نطق پیش از دستور

ببخشید دیر شد راستشو بخواید یکم حالم خوب نیست نه بابا سرما نخوردم دپرسم (هر چند وقتی به آرمان می گم دپرسم می گه آره جون خودت) خوب بگذریم امسال اصلا خورشید برا من طلوع نمی کنه من معمولا طرفای شهریور به خاطر آب و هوای اینجا یکم دلم می گرفت ولی خوب امسال بد جور گرفته و آخر فروردین هم گرفته فک کنم دارم یه کوچولو خل تر می شم (اطرافیان به شدت معتقدند من در همه حال یه کوچولو زیادی خوشم)

خوب چرا اینو گفتم ؟؟؟؟؟

خواستم بگ احتمالا از این به بعد شاید هر هفته طنز ننویسم (ولی سعی می کنم آپ کنم مثل این هفته)

شایدم یهو برم و برنگردم(البته دنیای مجازی نه واقعی) یا حد اقل یه مدت برنگردم هر چند شایدم همین طوری هرهفته آپ کنم

فعلا هیچی معلوم نیست

آهااااااااااا داشت یادم میرفت اینم بگم که بعضی شعرام همچین عاشقانست تووووووووووووووووووووووووووووپ خوب با توجه به شناختی که از من دارید اینا احوال من نیستن و مشکلم هم این تریپیا نیست ولی امیدوارم زود حل شه (مشکل خودم نه عشاق کلاس)

اینم بگم چند پست قبل یه قسمت از صدای پای آـب سهراب رو در مورد زندگی گذاشته بودم این نظر خودمهLالبته به نثر نه نظم)

زندگی یعنی ساکت بشینی یه گوشه تا کسی نفهمه چه قد شادی

زندگی یعنی بخندی تا دیگران چشای خیستو نبینن

زندگی یعنی با چش گریون طنز بنویسی و بگی اشکال نداره اگه من دلم شکسته بذار دیگرن شاد شن

اوووووووووووووووووه چه نطق پیش از دستور بلندی

 

اسیر:

تو خودم بودمو آروم قدم م زدم

یهو بغضش ترکید

سرمو چرخوندم طرفش تا چشای خیسش رو ببینم

آخه چشای خیسش آدمو یاد بهشت می ندازه

دلم آروم تو گوشش گفت: خوش به حالت که سبک بالی و آزادی و می باری

بهم گفت: من اسیرم، من خندم از درد چی برسه به گریم

دلم آروم طوری که فقط من بشنوم با دلی گرفته گفت: کاش من اسیر بودم

آروم صورتمو برگردوندم هنوز صدای باریدنش تو گوشمه

  

17/4/2009                                                              10:16

تذکر: متن بالا نثر و من اصلا نمی گم که شعر نو یا هم چین چیزیه

تذکر: نفر سوم آسمونه اگه حوصله دارین دوباره بخونین بهتر متوجه می شید

 

 

باز آمد...

 

باز امد ا سوی خورشید آن پرستوی مهاجر

اسمان رنگین کمان شد از کرم از سوی قادر

باز آمد فصل باران

از پس سوز مستان

باز آمد گل به گلشن

ون در آن تنهایی من

باز باران کرده غوغا

آسمان قلب من شد پر ز سودا

باز رعد آمد از دل ابر

گوئیا غمگین شد از صبر

باز باران ریز ریز است

آسمان قلب من پاک و تمیز است

باز رودخانه شده رنگ گل سرخ

شاید مجنون زده نقشی از آن رخ

باز می آید صدای تیشه از دور

کوه را می کنذ فرهاد از شور

باز می آید صدای قلب من نیز

شاید آرامش کند ان دشته تیز

14/4/2009                                           19:35

+ نوشته شده در  2009/4/22ساعت 22:36  توسط شهاب  | 

یه مدتی که دیگه تلفنا خط تو خط نمی شن ولی این پست من به خاطر فشار زیاد امتحان آناتومی که چند شب بی خوابی را بر جسم نحیفم تحمیل کرد و در آخر در موقع اعلام نتایج چشمم راگریان کرد و به علت قاطی شدن راههای عصبی این عالم گرامی کمی خط تو خط شده لطفا بدون هیچ ببخشی تحمل نمایید:

خط1:

سلام خوبید؟

جونم براتون بگه من و آرمان و علی بابا در کمال سعادت و سلامت مشغول سرکشی به نقاط گوناگون دانشکده بودیم هوا ابری و بس لطیف بود ناگهان علی بابا چشمش روز بد دید و غار 40 دزد لاکان را کشف کرد. (لاکان از محله های خارج شهر رشت در این مکان مقدس قرار است ساختمان آینده دانشکده بنا شودShark Island )

البته طبق اعترافات بعدی خود علی بابا معلوم شد قبلا به این غار سر زده بوده

علی بابا با دیدن غار گل از گلش شکفت ولی ناگهان متعجب گشت و گفت: نمیدانیم چه کسی موتور این را در وسط خیابان ریخته است خدایش نیامرزد

در این لحظه ناگهان شیطانDarth Vader(شما بخوانید آرمان36_1_51.gif) طرحی نو از آستین در کرد و علی بیچاره رو فریفت تا وارد غار شود (محض مسخره بازی)

حتما الان می پرسید غار چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما در دانشکده پدیده ای داریم آسانسور نام که در گذشته کاربردش جا به جایی آدم بین طبقات بوده ولی در این اواخر به عنوان تونل وحشت استفاده می شد چون بسیار می لرزیدTornado البته بعد از تعمیرات اساسی که بعد عید صورت گرفت مدتی است از کار افتاده است.

خط2:

الو الو .....

من اینجا چی می کنم ؟

این چرا خط تو خط شد؟

خوب اشکال نداره باهاتون کار داشتم

من و آرمان الان تو کافی نت نشستیم یهو خانم گ از ناحیه خلفی فوقانی کافی نت به سمت من پیشروی می کنن وتا منو صدا می کنن 2 زاری کج من می افته که می خوان در مورد تاریخ امتحان آناتومی (همونی که منو به این روز انداخت) تبادل فضل کنیم  و قرار در مورد عدم تغییر زمان امتحان با هم توافق کنیم خلاصه برای صحبت چون کافی نت جای صحبت نیست رفتیم بیرون که یهو...

خط3:

الو الو...من جوجوامتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خط1:

الو؟

یهو کجا رفتید؟

خوب جونم براتون بگه منو آرمان بیرون بودیم و علی بابا داخل اتاقک آسانسور بود دگمه رو زد و در رو بست یهو با کمال تعجب دیدیم رفت بالا منو آرمان کف کردیمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آخه این وقتی موتورش سرجاش بود همیشه خراب بود ولی ظاهرا بدون موتور بهتر راه می ره خلاصه من و آرمان 5 دقیقه منتظر شدیم تا دوباره آسانسور برگرده ولی هرچی دگمه رو زدیم نیومد گفتیم حتما علی بابا در رو باز گذاشته پس از راه زمینی راهی سفر کافی نتتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com شدیم

خط2:

الووووووووووووووووووووووووو

دارم حرف می زنما برا خودتون می رید اگه نمی خواید بشنوید چرا وقت منو می گیریدعصبانی؟

داشتم می گفتم رفتیم بیرون که ناگهان یه صدای گفت شـــــهـــــــــاب شـــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــاب من پیش خودم گفتم بازم این پیک حقTrooper Pumping Gasمنو با یوزارسیفتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com اشتباه گرفته یا شایدم خط الهی هم خط تو خط شده خلاصه در این افکار بودم که صدا دوباره گفت شهاب من اینجام صدا از پشت سرم بود برگشتم دیدم پشت سرم آسانسور کمی که دقت کردم دیدم صدای علی باباست گفتم چیه گفت رمز در یادم رفته نگو بعد عیدتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com رمز رو از کنجدکنجد باز شو بومی سازی کردن و گفتن الوالومن جوجوام...

خلاصه پس از ساعتی کارکنان الافتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com خدمات دانشکده با دستگیره اضطراری در رو باز کردن و علی بابا مثل یه قهرمان جنگ از غار خارج شد و همان جا عهد کرد دیگر الوالو من جوجوام را فراموش نکند

خط3:

الو الو کمک کنین کمک

ما 40 دزدیم تو پست سفرنامه اصفهان تو آزاد راه قم-کاشان گیر افتادیم کمک کنین

الو الو .....

شعر نداره چون زیر همین یه پست ادبی گذاستم جای شعر اگه خیلی قشنگ نیست ببخشید

خیلی خوشحال می شم پست پایین رو هم بخونید

ضمنا پست امتحان بیو رو حذف کردم(چون خیلی تند بود)

+ نوشته شده در  2009/4/13ساعت 23:49  توسط شهاب  | 

پست قبلیم یکم تند بود برا همین اینو جاش گذاشتم شاید حق داشتم عصبانی ولی مطمئنا حق نداشتم اون قدر تند بنویسم:

ضمنا امیدوارم به خاطر پست قبلیم مهمان وسایر  همکلاسی هام دلخور نباشن

اگه نمی گم عذر می خوام خودتون به بزرگواریتون ببخشید ولی من در طول عمرم تقریبا هیچ وقت(به جز یه بار) عذر خواهی نکردم

خستم:

 

بعضی وقتا دلم می خواد داد بزنم بگم خستم از همه چیز و از همه کس

دل می خواهد پر بکشم مثل قاصدکا برم اون دور دورا اون جایی که دلم خالی و فکرم آزاد بود

اون جایی که نه غصه درسی هست و نه ترس از آینده

دلم می خود پر بکشم به کودکی

دلم می خواد با غنچه های بارون رو دامن ابر سرسره بازی کنم

دلم می خواد دست قطره رو بگیرمو آروم با هم برقصیمو وقتی هم داریم می رسیم به زمین. زمین منو محکم در آغوش بکشه

دلم می خواد قطره بارون با شمو رو صورت شاد پسرک که داره زیر بارون قدم می زنه بیوفتم یا تسکینی برا دل سوخته اونی باشم که الان از تاراحتی می خواد داد بزنه

دلم می خواد مثل پرتو خورشید بودم و همه رو شاد می کردم و از شاد بودنشون شاد می شدم

 

ولی خوب نمی شه

ولی بازم خوشحالم خیلی خوشحالم

اگر چه خستم اگر چه دلم می خواد داد بزنم ولی خوشحالم

چون هنوز روی پاهام واستادم و می گم می تونم

می گم کار غیر ممکن وجود نداره حتی اگه کندن کوه باشه

می گم ...

خیلی خستم ولی الان وقت بریدن نیست من کلی زحمت کشیدم تا به اینجا برسم پس بقیش هم می رم هرچند اگه تلخ باشه

10/4/2009                           23:32

+ نوشته شده در  2009/4/13ساعت 23:46  توسط شهاب  | 

بعد نوشت:

میدونم معمولا بعد نوشت ها جاشون ته متن ولی خوب من معمولا کارام یکم عجیبا(شما ببخشید)

می خواستم از همه کسایی که سر نمی زنن و کامنت نمی ذارن تشکر کنم چون دستمو باز می ذارن

خوب بلاگایی تو سبک برا من زنده بودنشون به خواننده هاشون و وقتی تعداد خواننده ها به 10 نفرم نرسه ننویسم فک کنم سنگین ترم

(این به این معنی نیست که دارم تعطیل می کنم ولی خوب اینکه چی کار می کنم معلوم نیست باید یکم فک کنم)

خوب بگذریم اگه بی کارید متن زیر رو هم بخونید

سلام به همگی امیدوارم حسابی آماده خر زدن باشید

خلاصه هرچی باشه بعد از درس نخوندن فشرده در تعطیلات عید الان باید جبران کنیم

خوب برم سر اصل مطلب که دیر وقت کلی هم کار دارم

راستش قرار بود دیروز آپ کنم نشد افتاد امروز

داستان زیر کاملا واقعی است زمانها و حوادث نیز حقیقی اند و به هیچ وجه از تخیل استفاده نشده است:

خوب داستان منم عین داستانای ایندینا جونز با یه شروع آروم آغاز میشه من که کلی از امتحانم مونده بود کلی اصرار کردم که امسالم عین سنوات ماضی بی خیال سفر تو تعطیلات عید بشیم(خدا رو شکر امتحانا عقب افتادن بهتر که رفتم) ولی خانواده این بار قبول نکردن و منم به زور بردن(من که اصلا اصلا دوست نداشتم برم)

(قرار بود یه سفر کوتاه 3 روز باشه (بیشتر ماشین سواری تا گردش)

ساعت 16:20 روز اول

ما الان تو آزاد راه تهران قم هستیم اون قدر باد شدید و گرد وخاک تو هواست که فاصله 10 متری رو هم به زور می شه دید (من می گم شما می شنوید چش چشو نمی دید منم در این احوالات یه سره مشغول عکس گرفتن بودم که همراه پستم بذارم ولی حال آپ کردن ندارم شرمنده)

ساعت 16:50 روز اول

دقیقا نیم ساعت بعد ما نزدیک قم بودیم بارون طوری می بارید انگار دی ماه و ما تو گیلانیم و انگار نه انگار نیم ساعت قبلش زمین و زمان داشتن به هم می ریختن

ساعت 18:51 روز اول

من در تمام طول سفر گوشیم دستم بود و طی یه متن 2343 کارکتری خلاصه حوادثو نوشتم تا موقع آپ کردن گیر نکنم این دقیقا ترجمه فارسی (از فینگلیش) متن ساعت 6:51

جاده خشک دیدیم و هوای مساعد شاد شدیم تا اومدم بنویسم بارون شروع شد و حالمون رو گرفت

ساعت 19:23 روز اول

ما تو شمال رعد برق(گورخانه) زیاد می بینیم ولی معمولا صاعقه خبری نیست ولی الان حدودای 50 کیلومتری اصفهانیم یه صاعقه هایی می زنه عین اونایی که گاهی تلویزیون تو برنامه مستنداش در موزد طوفان نشون می ده  من عمرا فکرشم نمی کردم وسط کویر چنین چیزی ببینم ولی تو ولایت خودم نبینم

ساعت20:03 روز اول

20 کیلومتری اصفهانیم و چون یه کامیون 10 تن از جدول پریده این ور خیابونو بستن بارون همچنان تند می بارد

ساعت 21:00 روز اول

الان تو اصفهانیم برق اون منطقه ای که ما هستیم نصفه وصل (نصف خونه ها برق ندارن) تازه به خاطر یه مشکلی که حالا بماند من اونقدری عصبانیم که ممکن یکیرو که بد جور حالمو گرفته خفش کنم(یارو اصفهانیه)

ساعت 10:50 روز دوم

من الان بالای عالی قاپو هستم هوا بسیار دلچسب و بهاریه نیم ساعت پیش آرمان زنگ زده بود(گفتم که اسمش تو این پستم باشه) ظاهرا دارن عالی قاپو رو بزرگ می کنن کلی مصالح ساختمونی اینجاست تازه اتاق موسیقی رو هم بستن (نامردا)

ساعت 19:27 روز دوم

اینم متن یکی دیگه از یادداشتامه

دیدم تمام فامیل زنگ می زنن احوال ما رو می پرسن که سالمیم یا نه چون الان فهمیدم آزاد راه کاشان قم که اون بارون وحشتناک(برا ما معمولی) توش می بارید هنوز بسته ست الان تو جاده قدیمیم داره برف می باره احتمالا اگه همین جور پیش بریم تا چند کیلومتر دیگه تگرگم می بینیم که جنسمون جور باشه

به قول مادر بزرگم برف 88 رو هم دیدیم

ساعت 19:33 روز دوم

الان اینجا داره برفی می باره که آدم خیال می کنه وسط زمستون نه وسط فروردین هر دونش اندازه یه گردو کوچیک

ساعت19:47 روز دوم

الان کناره های جاده قشنگ سفید شده جاتون حسابی خالی اگه همه جمع بودیم می تونستیم راحت برف بازی کنیم هرچند تلاش من برا نگه داشتن ماشین و برف بازی به جایی نرسید

ساعت 20:00 روز دوم

اینم دقیقا متنی که تو گوشیم نوشتم

حدودای ساعت 8 یه اتوبوس داشت چپمون می کرد ولی بابام از اون تریپ رانندگی ها که به من می گه نکن خطرناکه انجام داد و در رفتیم ولی خوب بقیه سرنشینای ماشین همه رنگشون شد عین برفای بیرون

ساعت 23:34 روز دوم

الان تو مسجد جمکرانیم جاتون خالی

ساعت 2:00 روز سوم

من چون خوابم نمی گرفت و اعمال واجب و مستحب هم ته کشیده بود کتاب استخون شناسی که عکس جلدش جمجمست(به قول شاهین خیلی خفنه) رو تو شبستان مسجد(زیر زمین که توش برا استراحت(خواب) استفاده می کنن) گرفتم دستم۱ و یه تورقی کردم یهو دیدم خادم مسجد منو طوری نگاه می کنه انگار روح دیده منم انگار نه انگار تا 2:15 خوندم بعد زدم تک زنگ بازی

ساعت 12:30 روز سوم

از اول سفر لاستیک خلفی طرفی(سمت چپ) یه کم خوردگی داشت ولی خوب چیز مهمی نبود یهو یه صدایی اومد زدیم بغل دیدیم لاستیک کاملا جر خورده (هر بلا که از آسمان آید) خدا رو شکر با 120 سرعت چپ نکردیم

ساعت16:59 روز سوم

الان از لوشان رد شدیم دیگه خیالمون جمع شده بود که حوادث بد تموم شدن ولی سرنوشت داستان دیگه ای نوشته بود

یهو پلیس راه گیلان مارو محکوم کرد 4 کیلومتر جاده خاکی بریم چون جاده اصلی یه طرفه بود و برا رسیدن به جاده جدید راه دیگه ای نبود

دیگه هرچی فکر کردم جز تگرگ بلا آسمونی و زمینی نبود که به سرمون نیومده باشه

خدائیش ایندیانا جونز بودنم حال می دها

 

 

 

این نثر عمودی مال خودمه

به ساعت نوشته شدنش دقت کنید:

3:40 بامداد      6/1/88

چه قد تلخه

چه قد تلخ خداحافظ برای آخرین دیدار

چه قد تلخ که تو رفتی منم موندم توی غم ها

تو رفتی منم گفتم در آن گوشه با چشم تر

خدایا در دلم صبری نومنده از غم دوری خدایا من دگر مُردم

تو رفتی منم گفتم به امید ملاقاتت

ولی امید وصلی نیست جز در روز واویلا

چه قد تلخ بود این زهری که نوشیدم

عجب دارم ز صبر خود که تو رفتی من زندم

 

+ نوشته شده در  2009/4/4ساعت 23:47  توسط شهاب  | 

سلام

سال نو مبارک

خوبم خوشم سلامتم

امیدوارم خوب خوش و سلامت باشید

کلاه قرمزی؟ نه بابا کی می تونه اون ساعت کلاه قرمزی ببینه

مرد 2 هزار چهره؟ اصلا غیر ممکنه نبیم حتی اگه لازم بشه وسط شام هم بلند می شم می شینم پای نلویزیون

حالا از هرچه بگذریم سخن من خوش تر است

من کجا اینجا کجا؟

آها یادم نبود بگم من دوباره می خوام هر هفته به آپم البته با اجازه شما.

خوب بریم سراغ آنچه گذشت:

جان بازی:

خوب منم جانباز شدم

در یومی از آخرالایام سال 1387 شمسی هجری مادر شیخ امر نمودند به یاری سبز در جابه جا خانه و گفتند "هم اکنون نیاز مند تی کشیدن بارانیت هستیم" شیخ ما بسیار شاد گشتند که می توانند کمکی به مادرشان نمایند(آره به جون خودم کلی هم غرغر کردم که من کار کنم شاشا مفت خور(داداشم) لم بده پشت صندلی کامپیوتر من و گیم نماید) خلاصه مادر گران قدر امر به شستن آشپز خانه کردند و ما شستیم اما غافل از این که آشپزخانه به شدت پر از وایتکس است و وقتی کارمان تمام شد متوجه گشتیم نفسمان در نمی آید و داریم خفه می شویم و این چنین بود ما 25% جانباز شدیم

سقوط آزاد:

من اتاقم طبقه بالاست(خونمون دوبلکس) از بد روزگار من از ارتفاع بیش از 50 سانتی متر می ترسم و سرم گیج میره خلاصه هرسال به این بهانه از پاک کردن پنجره اتاقم در می رفتم تا این که امسال مادر جانمان گفتند شاشا پنجره اتاقشو پاک کرده و به مامانم گفته اگه من خواستم پنجره اتاقم رو پاک کنم صداش کنه بیاد بخنده خلاص منه بیچاره از ترس آبرو از جان گذشتم و به صورت معلق بین زمین و آسمان در فاصله 4 متری از سطح زمین پنجره اتاقمو پاک کردم و هزار نفرین به داداشم فرستام که چرا پنجره اتاشو پاک کرده.

شام آخر:

ما دوستی داریم محسن نام بس ولگرد و ... خلاصه این رفیق جون جونی ما الان دانشگاه بهشتی مشغول خواندن درس طب می باشد

شب آخر سال 87 زنگ زدیم که برویم بیرون (ساعت 4 بعد ظهر) او نیز پایه ما هم پایه بسیار گشتیم آخر سر به پارک قدس رشت رسیدیم(همون جایی که اگه رشت اومده باشید احتمالا چادر زدید) در اونجا کمی تاب خوردیم سرسره بازی کردیم لوده بازی در آوردیم و... خلاصه بس خوش گذشت حدود ساعت 1 بود رفتیم بستنی خوردیم (همون بستنی فروشی که تو کوچه کتاب فروشی ارجمنده) من موندم یارو تا ساعت 1 بعد نصفه شب چرا باز بود خلاصه وقتی رسیدیم خونه ساعت 1:15 دقیقه شب بود و همه خواب بودند (از هم کلاسی های پاستوریزم به خاطر این اعمال عذر می خوام دلیلشو تو سر تیتر استاد ولگرد می گم)

داداشم از دست رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2 ساعت مونده به عید همه مشغول کارامونیم برا شاشا پیامک( پیام کوتاه، اس ام اس ،.....) اومد با تعجب گوشیشو برداشت آخه کی می تونه باشه؟؟؟؟؟ چشتون روز بد نبینه ما که دیدیم sms این بود

یر سر سفره احساس اگر جایی بود ، سخن ساده تبریک مرا جای دهید

                                                                        *سال نو مبارک*  زینت

منو می بینی کفم برید آخه من دو حبه گوشی دارم یه پیام تبریکم برام نیومد برا این مارمولک پیام... اومده (خدا شانس بده) بعد از بررسی فهمیدیم زینت خانم به کاهدون زدن چون اصلا شمارش 0916 بود و ما هاج و واج مونه بودیم مال کجاست؟

خلاصه برا شا هین بد نشد همین پیامو برا تمام رفیقا فرستاد (البته اسم زینت رو حذف کرد)

اخراج:

دیروز با شاشا و آرمان رفت بودیم سینما (آرمان تاکید کرده بود آمار سینما رفتناشو این قدر جار نزنم منم قول دادم از هیچ تلاشی برا بردن آبروش دریغ نکنم)

فیلم اخراجی ها رو دیدیم بس حال داد عجیب این بود که سالن کاملا پر بود معمولا از این اتفاقا نمی یوفته توصیه می کنم حتما برید ببینید

اساتید ولگرد:

بچه سالم تر از هم کلاسی های من پیدا نمی شه من تا حالا 4 تا استاد رو در خیابون دیدم و یکی از این 4 نفر رو 3 بار دیدم ولی تا حالا به جز یه بار که یکی از پسرا رو تو خیابون دیدم اونم با ننه باباش بود دیگه نشد یه هم کلاسی تو خیابون ببینیم  نمی دونم شاید من زیاد الافم ولی دیگه این بچه های ما هم شورشو در آوردن اگه می گید اینترنتن نه اونجام به جز یه 10 نفری که تو 360 مشغولا خبری نیست من نمی دونم بقیه وقت بچه ها چی می کنن( درس که نمی خونن به جون خودشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

پ.ن1 من از این به بعد هر هفته آپ می کنم مگه این که مشکلی پیش بیاد

پ.ن2 من سعی می کنم بازم به همه سر بزنم ولی قول نمی دم ولی هر کی سر بزنه حتما سر می زنم

پ.ن3 من قول می دم دیگه پست مثل پست قبلیم نذارم(اصلا به شما چه من دپرسم یا سرحال)

پ.ن4 نمی دونم گفتم یه پی نوشت اضافه کنم حال می ده

 

 

صدای ژای آب سهراب خیلی زیباست و من از این قسمتش خیلی خوشم میاد:

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

+ نوشته شده در  2009/3/25ساعت 12:48  توسط شهاب  | 

سلام

و سال نوتون پیشا پیش مبارک

ببخشید دیر شد یه چند روزی با خودم در جنگ بودم که طنز بنویسم یا دپرسانه آخرسر تصمیم گرفتم شروع کنم ببینم چی میشه:

(شعر آخر متن رو حتما بخونید و نظرتون رو بگید آرمان گفت اسمش نثر عمودیه نه شعر)

خوب بر می گردم به حدود یک سال قبل و شروع می کنم به گفتن یه داستان:

آخرین روزهای سال 86:

خوب سال 86 با تمام سختی هاش داره تموم میشه وقتی 86 داره تموم میشه آرزو می کنم هیچ سالی به این بدی نباشه (واقعا سال بدی بود وفکر نمی کردم سالی بدتر از این هم بتونه باشه)

لحظه سال تحویل:

آرزو می کنم سال خوبی شروع بشه و به آرزوهام و اهدافم تو این سال برسم

2-3 روز اول سال:

مثل همه استراحت وتلویزیون.

زندگی تلخ می شود:

تو چند روز اول سال یه سینمایی کانال 1 نشون داد که مالرومبراندو(اگه املاش غلطه منو ببخشید منظورم بازیگر نقش پدرخوانده است) توش بازی می کرد فیلم قشنگ بود ولی بی ربط به درس بود ولی من چون معمولا با چیزای بی ربط به یاد چیزای بی ربط تر میوفتم بعد دیدن این فیلم تا روز کنکور برنامه زندگیم این بود:

6بیدارباش

تا 9:30 درس خوندن و از 9:30 تا 10:30 استراحت وصبحانه

تا ساعت2، 2:30 دیگه درس خوندن

از2:30 تا 4 استراحت وبعدش تا 11 شب 1 ساعت درس و 15 دقیقه استراحت

11 شب خواب و 6 صبح بیداری(1)

روز کنکور و 3 روز بعدش:

وقتی از سر جلسه اومدم بیرون تازه فهمیده بودم وقت کم آوردن و اضطراب سر جلسه یعنی چی ولی خوب تا 3 روز بعدش هم تو شُک بودم وعین دیونه ها یه گوشه می نشستم و زل می زدم به دیوار و با هیچ کس حتی یه کلامم حرف نمی زدم (چون واقعا کمتر از حد سوادم تو جلسه کار کره بودم،شاید یه عده بگن دارم بهونه میارم ولی اگه می خواستم بهونه بیارم اول ترم اول می گفتم نه الان ، چون کلا ترجیح می دم مسئولیت زندگیمو قبول کنم و گردن تقدیر و شانس نندازم)

(من کلا آدم سریع البکایی هستم ولی برا کنکور حتی یه بارم بغض گلومو نگرفت و فقط بهت زده و متعجب بودم)

تابستان شیرین:

جاتون خالی عجب تابستونی بود کم کم خل بازیم کم شده بود ولی بازم اگه کسی می گفت بالا چشت ابرو بلایی سرش میاوردم که دیگه به چشمم نگاه نکنه چی برسه به ابروم

خوب یه جای جالبش این بود که من تا آخر تابستون حتی یه بارم لبخند نزدم حتی موقعی که فهمیدم دانشگاه گیلان قبول شدم لبخند نزدم من واقعا آماده بودم یک سال دیگه پشت کنکور بمونم و طوری درس بخونم که که چون وچرایی برا رفتن به یه دانشگاه درست حسابی باقی نذارم(با پوزش از هم دانشگاهی هام)

دانشگاه شروع می شود:

با کمال بی میلی تو روزای آخر تابستون لباس نو خریدم و آماده دانشگاه رفتن شدم.

ماه اول عالی بود همه نمره هام A بودن و چند تا کامل هم داشتم و حسابی سر حال بودم ولی بعد امتحان معروف خانم .... همه چیز دوباره شد عین قبل و زندگیم دوباره شد جهنمی که بود با یه فرق کوچولو که بهتون نمی گم چون خصوصیه.

آخر ترم اول:

دیگه خلاصش می کنم از 2 ماه آخر ترم اول تا شروع ترم دوم اونقدر بهم سخت گذشت که حسابی خستم کرد واقعا تو این 3 ماه احساس کردم یه عمر پیر شدم(از درون نه ظاهر)

ترم دوم:

ترم دوم خوب شروع شده امیدوارم همین طور هم پیش بره هرچند سخت گذشت این که چرا سخت شاید سال دیگه بگم(امیدوارم کارا خوب پیش برن و بتونم بگم)

الان:

هر موقع یه نگاهی به کتابام می کنم ولی کار اصلیم خوندن رمان بلندی های بادگیر (عشق هرگز نمی میرد) هست واقعا قشنگه هر چند توصیه نمی کنم بخونیدش چون بعیده خوشتون بیاد

سال آینده:

الان یه هدف برا سال آیندم دارم امیدوارم بهش برسم(برام دعا کنید)

اگه سال 88 هم به بدی 2 سال قبل باشه نمیدونم چی میکنم ولی ادامه دادن برام سخت می شه.

(1)البته تقصیر خودمه که خواستم درس 3 سال رو تو 3 ماه بخونم

 

 

پ.ن1 اگه می بینید من تمام مدتی که اومدم دانشکده سرحالم (به جز یه ماه اول) نه به خاطر اینه که خوشحالم به خاطر اینه که چاره ای جز شاد بودن ندارم و آدم سرحال همیشه موفقتره

پ.ن2 من پست بعدیم رو 14 فروردین میذارم

پ.ن3 این نثر عمودی اولین نثر عمودیم نیست و آخریشم نیست فقط از این خوشم اومده پس فکر نکنید یه کلپتره سر هم کردم و نوشتم

 

کو شقایق

سهراب می گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد

من چه گویم که دگر باغ دلم خالی خالی شده است

من چه گویم که گلم رفته ز باغم، قدهم خالی خالی شده است

من چه گویم که از آن کوچه گذشتم تک و تنها، و به دنبال تو گشتم

من چه گویم که در باغ دلم جز گل یاد تو نکِشتم

آری، تا شقایق هست زندگی باید کرد

کو شقایق؟

رفته از پیش منو کرده دلم ریش به نگاهی

گر ز سهراب بپرسم به آهی

خانه دوست کجاست؟

شاید او نیز بگوید:

دوست رفتست و تو دیگر مرو دنبال سیاهی

 

+ نوشته شده در  2009/3/16ساعت 15:26  توسط شهاب  | 


  

سلام وصبح به خیر

ساعت6:46 دقیقه صبح تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاینجا رشت است و من امیدوارم صبح قشنگی رو شروع کرده باشید راستش زیاد مهم نیست آفتابی یا بارونی فقط قشنگ بودنش مهمه

امروز صبح باید 3-4 تا مطلب بنویسم یکی اینجا یکی تو گیل پز یکی تو جزوه کلاس ویکی هم نمیگم بعدا متوجه می شید(البته شاید تو پست بعدی)(شدم عین چینی ها باید سری دوزی راه یندازم)

بالاخره من که ببری چالاکتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com در فرار از مسئولیت جزوه نویسی بودم هم به دام افتادمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com منم که هیچ وقت کار ضعیف خوشم نمی یاد جزوم قرار بشه...

برم سر اصل مطلب وقت نیست:

من وقتی رفتم دانشگاه تازه فهمیدم امکانات پژوهشی و تحقیقی و آزمایشگاه مجهز یعنی چه!!!!

وقتی رفتیم آزمایشگاه بافت در ترم ماضی با شئ عجابتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com مواجه شدیم که میکروسکوپ می خواندنش بعدها به ما گفتند این وسیله برای دیدن اشیا ریز است آزمایشگاه مجهزی بود پر از میکروسکوپهای که هم زمان با طوفان(الان متوجه می شید کیه عجله نکنید) وارد دانشکده شده بودند تعدادشان از 20 راس فزونی داشت

در آنجا ما یک نفر ویدیو پروژکتور نیز دیدیم بس شگرف بود استاد با ویدیو پروژکتور به ما بافت را توضیح می داد ولی زیر میکروسکوپ بافت شبیه عکسای کوئیرا خدا بیامرز بود نه عکسای استاد(پروژکتور رنگارو قاطی می کرد) داشت یادمان می رفت تازه میکروسکوپ ها امکانی اعجاب آور نیز داشتند آنها به جای پیچ مینور وماژور کلا یک پیچ برای بالا و پایین بردن صفحه داشتند که مارا بسیار متعجب و شادمان می نمود.

پرده دوم از این 7 شگفتی بزرگ عالم سالن تشریح بود واقعا سالن بزرگیست می توان هم زمان 7-8 جسدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com در آن جای داد اما بیچاره طوفانتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آنجا تنهاست (بعضی تاریخ نویسان ورود طوفان به دانشکده را هم زمان به آغاز به کار آن دانسته اند) روز اول که دیدمش فهمیدم که نصف مباحث تئوری را نمی توان در این بد بخت دید چون علم پژوهان سنوات قبل چیزی از طوفان عزیز برای ما باقی نگذاشته بودند.

اما همه یه طرف آناتومی سر وگردن یه طرف هنوز دو هفته نیست ترم شروع شده نظریش اشکمون روتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com در آورده یاد تنه به خیر خیلی آسون بود وقتی باز به سالن تشریح وارد شدیم خانم دکتر را دیدیم در حال اجرای مراسم سنتی آدم خوارانتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com کلی ترسیدیم (و با خود گفتیم عاقبت پاس نکردن آناتومی این استتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com) با 3 راس جمجمه اونم چه جمجمه هایی استاد 3 تا رو کنار هم می ذاشت بازم بعضی تیکه ها تو هیچ کدوم نبود (بهتر هرچی امکانات کمتر امتحان آسون تر)

اما بیو شیمی همیشه یه چیز دیگست بیوشیمی دو به قول نجمه (از بلاگ نویسا) عشقه واقعا از بیوشیمی1 قشنگ تر از اون درسایی که جای بافت رو تو دلم پر می کنهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(اینم عکس استاد مورد علاقه من تو بافت شناسی) خلاصه آزمایشگاه بیو شیمی که دیگه نگو:

از مجهز ترین آزمایشگاه های کشور وحتی منطقه مجهز به پیپت و بشر و ... (کلی دم دستگاه گرون که اسمشونم نمی دونم) کار از اونجایی با مزه شد که استاد آقای دکتر ....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com اومد توکلاس و شروع کرد به کفر گفتن که در بلاد کفر آزمایشگاه چنین است و چنان است(می گن یه چند ماهی استرالیا یوده ولی من بررسی کردم دیدم یه 2 هفته ای تور تفریحی رفته تا افغانستانتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و برگشته) بد بخت خبر نداشت تو فاصله 20 کیلو متری دانشکده مدرسه ای است که مکتب سمپاد نامندش و تمام این امکانات را دارد نمی دونم شاید حس بیگانه پرستی این آدم قابل ترحم باشه.

خلاصه به ما گفتند با پیپت(1) مایع ورداریم از خدا بیخبرا گفتن از این پمپ قرمزا که شبیه بادکنکه(الان اسمش یادم نیست) نداریم باید با دهن بکشید من داشتم شاخ در میاوردم که ضیا گفت: اگه می خواید ما بریم از مدرسه بیاریم (از همون بادکنکی ها)اونجا زیاد داشتیم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم خلاصه بچه ها همه به جز من شروع کردن به کشیدنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com(حالا نکش کی بکش مسئول آزمایشگاه به زور انداختشون بیرون) ولی بعد کلاس همه حسابی سر حال تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comبودن و ناشه ولی من که حسابی خمار شده بودم

راستشو بخواید قضیه ما شده عین اون بچه پولداری که خواست در مورد زندگی آدمی فقیر انشا بنویسه نوشت : آدم فقیر کسی که رانندش فقیر باشه، باغبونش فقیر باشه،استخرش فقیرانه باشه،...

ماکه خیال می کردیم میام دانشگاه یه جو کاملا علمی می بینیم نگو صد رحمت به مدرسه بچه های سمپاد خوب می فهما دلم از چی پر تازه ما تو مدرسه 6-7 میکروسکوپ داشتیم که واقعا مجهز تر بودن

بچه من امروز یه پست تو گیل پز هم می ذارم اونم طنز اگه اونم بخونید خوشحال می شم گیل ژز 87

 

 (۱)اگه نمی دونی چیه بی خیال پزشکی خوندن شو کلا یه نی شیشه ای مدرج که برا برداشتن مقادیر کم مایع ازش استفاده می کنن

فریدون اصلا یه چیز دیگست اکثر شعراش قشنگن از جمله این:

گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه این چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم
ای گل زیبا بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه تنها چه اشک ها فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم
جز به تو درمان درد از که بجویم
من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 8:24  توسط شهاب  |